آرشیو برای مارس, 2008

اخرین پست 86

اجازه بدید اخرین پست سال 86 را از زبان شاملوی عزیز بنویسم. (انتخاب شعر هیچ ربطی به بهار ندارد!)

 

 

مجال

بی رحمانه اندک بود و

واقعه

سخت

نامنتظر.

از بهار

حظ تماشایی نچشیدیم،

که قفس باغ را پژمرده می کند.

از افتاب و نفس

چنان بریده خواهم شد

که لب از بوسه ی ناسیراب.

برهنه

بگو برهنه به خاکم کنند

سراپا برهنه

بدان گونه که عشق را نماز می بریم،

که بی شایبه ی حجابی

با خاک

عاشقانه در امیختن می خواهم.

 

 

عید همگی مبارک!

اخرین پست 86 در وبلاگ نوروز 87 

(3) دیدگاه

هر پنج دقیقه یک بار

فکر کن ساعت دوازده شب است. و تو توی اشپزخانه ای که یک کوه ظرف نشسته داره مشغول ظرف شستنی. بعد اقای پدر که به شدت خوابشون میاد و از طرفی عذاب وجدان دارند که تو را به این حال رها کنند هر پنج دقیقه یک بار میان تو اشپزخانه دور می زنند و می گویند: عزیزم تو برو بخواب من فردا صبح می شورم. و تو هم که می دانی این ظرفا باید شسته شود و اصلا هم قصد نداری از عذاب وجدان اقای پدر چیزی کم کنی هر پنج دقیقه یک بار می گی: من خوابم نمیاد(یعنی تو خوابت میاد)، این ظرفها هم باید امشب شسته شود. بعد اقای پدر می رود و پنج دقیقه بعد دوباره برمی گردد و این داستان ادامه دارد… و تو هر پنج دقیقه یک بار تو دلت می گی خیلی دلت می سوزه بیا از دستم بگیر خودت بشور!

(3) دیدگاه

شیدا…شیدا…شیدا شدم!

سی دی مولویه شهرام ناظری رو میذارم تو ضبط. صداشو زیاد می کنم. تو دلم می خندم به کسایی که به خاطر گوش دادنش مسخره ام می کنند و براشون افسوس می خورم که چه لذت عظیمی رو به خاطر گوش ندادنش از دست می دهند.

(9) دیدگاه

RATATOUILLE

از بچگی عاشق کارتونای Walt Disney بودم. هنوزم که هنوزه لذت بخش ترین و خاطره انگیز ترین کارتونا برام کارتونای Walt Disney است.

اگه شما هم مثل من اعتقاد دارین که تو انتخاب سوژه هاش شاهکاره، کارتون RATATOUILLE را از دست ندید!

داستان موشی که بهترین اشپز فرانسه میشود!!! توجه کنین: موش

موجودی که وجودش تو اشپزخانه همیشه به معنی فاجعه است.

البته که این خبر جدید و دست اول نیست. ولی من این کارتونو دو روز پیش خریدم و تا امروز سه بار دیدمش. این پست رو هم برای کسایی نوشتم که مثل خودم خیلی دنبال دست اول ها نیستند!

۱ دیدگاه

نوروز87

نوشتن تو یه وبلاگ گروهی تجربه ای بود که من نداشتم. و حالا که به همت دکتر مزیدی عزیز تجربه اش کردم باید بگم که حس خیلی خوبی داره!

وبلاگ نوروز87

پست من

یک نظر بنویسید

حکم

من بهار تهرانو دوست دارم. من خلوتی تهرانو تو عید دوست دارم. من دوست دارم سال تحویل تهران باشم. من می خوام تعطیلات با دوستام باشم. من نمی تونم پانزده روز از کامپیوتر جدا بشم. من برای عید یک عالم برنامه دارم. ولی…

حکم اینه که بریم خونه ی شمال!!!

پست من در وبلاگ نوروز87 در همین رابطه

۱ دیدگاه

بهونه!

گاهی وقتا چیزهای خیلی کوچیک می تونن بهانه های بزرگی برای شادی باشن.

مثل فنجون جدیدی که من امروز بعد از ظهر برای خودم خریدم. فقط مال خودم!

(3) دیدگاه

یکی بیاد منو جمع کنه!

خوب به سلامتی ما هم رفتیم رای دادیم. انگشتانمون را رنگی کردیم. اسم کاندیداها را نوشتیم. شماره پلاکشون هم جلوشون نوشتیم! حضور پرشور؟! مردم را هم دیدیم. خلاصه یک ساعتی وقتمون را گرفت. می دونید که تو این مملکت وقت طلاست. و اصلا چه کاری مهمتر از رای دادن؟! الان هم از احساس حضور در صحنه و مشارکت در تعیین سرنوشت ملت دارم خفه می شوم. یکی بیاد منو جمع کنه!

 

 مرتبط:

خوداموز شرکت در انتخابات 

(2) دیدگاه

حماقت

باز کردن وبلاگ با اسم واقعی حماقت است! (با عرض معذرت از وبلاگ نویسان محترم)

پ.ن:مثل این که برای خواننده ها سوءتفاهم پیش امده. منظورم از حماقت این نیست که اسم واقعی من می تواند مشکلی برای من پیش بیاورد یا من را توی دردسر بندازد. منظور من این است که چون ممکن است کسی که من را می شناسد این وبلاگ را بخواند و از روی اسم و نشانه ها متوجه بشود که وبلاگ متعلق به من است، من ناخوداگاه موقع نوشتن دچار خودسانسوری می شوم و این اون چیزیه که منو ناراحت می کنه. سانسور کردن خودم!

(2) دیدگاه

ترس

ترس های بچگی همیشه با ادم می مانند. مثل ترسی که من توی تاریکی امشب از لولوهای زمان بچگی داشتم!


پ.ن: تاریکی مربوطه به علت برق رفتگی (شما بخوانید قطعی برق) بود.

۱ دیدگاه

نوشته‌های قدیمی‌تر »