مینیمال-صد و یک

اوایل فقط همدیگر را نگاه می کردند. روی پله ها می نشستن و دزدکی همدیگر را نگاه می کردند. چند روز که گذشت با نگاهشون لبخند هم می زدند. یک روز یکی شان پیش قدم شد و اسمش را گفت. لبخند طرف مقابل را که دید، قند توی دلش اب کردند. با هم دوست شدند.

حالا بعد از دو سال زندگی مشترک دارند از هم جدا می شوند. وقتی دفتر را امضا می کردند قرار گذاشتند که دیگه همدیگر را نبینند.

پ.ن: ایرادات را ببخشید. استادی نداشتم که راهنمایی کند.

۱ دیدگاه »

  1. بنیامین گفت

    عجب خدا صبر جزیل عنایت فرماید انشالله:دی

    نوشین میگم فکر کنم تو پ.ن منو صدا کردی:دی کمک خواستی من اینجا بیدم

خوراک RSS دیدگاه‌های این نوشته · شناسه‌ی دنبالک

نوشتن دیدگاه