هر پنج دقیقه یک بار

فکر کن ساعت دوازده شب است. و تو توی اشپزخانه ای که یک کوه ظرف نشسته داره مشغول ظرف شستنی. بعد اقای پدر که به شدت خوابشون میاد و از طرفی عذاب وجدان دارند که تو را به این حال رها کنند هر پنج دقیقه یک بار میان تو اشپزخانه دور می زنند و می گویند: عزیزم تو برو بخواب من فردا صبح می شورم. و تو هم که می دانی این ظرفا باید شسته شود و اصلا هم قصد نداری از عذاب وجدان اقای پدر چیزی کم کنی هر پنج دقیقه یک بار می گی: من خوابم نمیاد(یعنی تو خوابت میاد)، این ظرفها هم باید امشب شسته شود. بعد اقای پدر می رود و پنج دقیقه بعد دوباره برمی گردد و این داستان ادامه دارد… و تو هر پنج دقیقه یک بار تو دلت می گی خیلی دلت می سوزه بیا از دستم بگیر خودت بشور!

3 دیدگاه »

  1. بنیامین گفت

    نوشین من اومدم باز……..ببخش که چند مدته نتونستم برات کامنت بذارم خودت که میدونی وضع دانشگاه منو

    عجب آقای پدری:دی………حالا منه بیچاره اونموقع ها که مادرم نیست باید ظرف بشورم در ضمن آقای پدر من نمیگه برو بخواب میگه چرا اینجوری میشوری ……..هی خدا بیچاره بنیامین:))

    شما پسرا حقتونه
    مگه دانشگات چشه؟

  2. [...] نبودن مادر, پدر, سرویس شدگی, ظرف شویی اون جریانه هر پنج دقیقه یک بار بودا…. دیشب دوباره تکرار [...]

  3. دلسوز گفت

    فقط به دلیل لجبازی خانم ها همیشه اینطوریست
    جالب بود موفق باشی

    به خاطر لجبازی خانوما یا تنبلی اقایون؟

خوراک RSS دیدگاه‌های این نوشته · شناسه‌ی دنبالک

نوشتن دیدگاه