آرشیو برای مارس, 2009

حسن خطرناکه حسن

_ ببین یه خرده تو دستت نگه دار بعد بنداز بالا تو هوا میترکه خیلی باحاله
جوگیر شدیم زیادی نگه داشتیم به بالا انداختن نرسید.

(4) دیدگاه

سالگردنامه

یه چیز جالب! من یادم رفت مثل بقیه سالگرد وبلاگو جشن! بگیرم و از این لوس بازیا. اولین پست وبلاگ 8 مارس 2008 بوده و امروز 16 مارس 2009 است. حالا اشکالی هم ندارد. خودش چیه که سالگردش چی باشه!

در هر صورت کلا مبارکه!!

همینجوری: تو این یه سال 65 تا پست داشتم. یعنی به طور متوسط تقریبا 1.35 پست در هفته. نه که به کیفیت اهمیتی نمیدم. گفتم یه چیزی در مورد کمیت نوشته باشم به اطلاعاتتون اضافه شه.

(2) دیدگاه

می بخشمتون…

معلمی و استادی جایگاه بالایی دارد. معلم از نظر من کسی است که قلب بزرگ و روح بخشنده ای دارد. سخاوتمند است. خساست نمیکند تو یاد دادن. مهربان است حتی وقتی که اخم دارد و تنبیه می کند. معلم برای من یه کسی شبیه خداست. ازش می ترسم در حالی که عاشقشم. کسی که این ویژگی ها رو نداره نباید کرسی استادی رو اشغال کنه و اگه اشغال کرد هر کسی که تو این مسیر سهمی داشته مقصر است و باید جواب بده. کسی که با روح و روان دانشجو بازی می کند. کسی که عقده های روحی و روانی شو با ازار و اذیت جوون از همه جا بی خبر خالی می کنه. کسی به شاگردش به چشم عامل بدبختی هاش نگاه می کنه معلم نیست. استاد نیست. شایسته ی همچین عنوانی نیست. یک دیوونه ی مفلوک است که باید بهش کمک کرد اما نه با کرسی استادی! اون مثل همه ادمای شبیه خودش محتاج کمک یک دکتر است.

یا استادی که به خودش اجازه می دهد چون عصبانی است تو گوش دانشجو بزند و بعد هم علنی و بی ترس و واهمه بگه که من پشتم گرم است برو به هر کی که می خوای شکایت کن، ایا شایسته است که تو محیطی مثل دانشگاه پا بذاره؟

پشتش به کی گرم است؟ اون ادم؟! و همه کسایی که پشتش بهشون گرم است باید جواب بدن و باید برای همیشه با یه مجوز لغو شده بشینن کنج خونه تا موهاشون مثل دندوناشون سفید بشه برای عبرت سایرین.

استاد بزرگ است. والا است. قابل احترام است. به شرطی که بزرگی های یه استاد واقعی رو داشته باشد. وگرنه هر خری که بارش کتاب باشد اسمش استاد و قابل احترام نیست.

من همه ی اون دیوونه های مفلوکی رو که به اسم معلم و استاد ناخن به تخته ی روحم کشیدن رو میبخشم. نه به خاطر اونا. به خاطر خودم. چون نمی خوام کینه و عقده و نفرت تو دلم اون قدر بزرگ بشه که نتونم حقیقتو ببینم که یه روزی بشم یه دیوونه ی مفلوک دیگه.

می بخشمتون!

۱ دیدگاه