شوهر خاله مرد.
مادر رفت.
املت.
املت.
املت.
پ.ن1: لطفا نپرسید چرا ناراحت نیستم.
پ.ن2: چون می دونم می پرسید می گم که من ایشون رو سر جمع دو دفعه هم ملاقات نکرده بودم. 75 سالشون بود و حدودا یک سالی بود که مریض بود.
شوهر خاله مرد.
مادر رفت.
املت.
املت.
املت.
پ.ن1: لطفا نپرسید چرا ناراحت نیستم.
پ.ن2: چون می دونم می پرسید می گم که من ایشون رو سر جمع دو دفعه هم ملاقات نکرده بودم. 75 سالشون بود و حدودا یک سالی بود که مریض بود.
چه حس خوبی داره…
چه حس خوبی داره وقتی بابات ازت می پرسه چرا نرفتی نمایشگاه کتاب و تو با خنده می گی چون پول نداشتم…
چه حس خوبی داره وقتی همون موقع دست تو جیبش می کنه و یه تراول صد تومنی بهت می ده و بهت می گه برو هر چی می خوای بخر!
چه حس خوبی داره…
چه حس امنیت خوبی!!!
فکر کن ساعت دوازده شب است. و تو توی اشپزخانه ای که یک کوه ظرف نشسته داره مشغول ظرف شستنی. بعد اقای پدر که به شدت خوابشون میاد و از طرفی عذاب وجدان دارند که تو را به این حال رها کنند هر پنج دقیقه یک بار میان تو اشپزخانه دور می زنند و می گویند: عزیزم تو برو بخواب من فردا صبح می شورم. و تو هم که می دانی این ظرفا باید شسته شود و اصلا هم قصد نداری از عذاب وجدان اقای پدر چیزی کم کنی هر پنج دقیقه یک بار می گی: من خوابم نمیاد(یعنی تو خوابت میاد)، این ظرفها هم باید امشب شسته شود. بعد اقای پدر می رود و پنج دقیقه بعد دوباره برمی گردد و این داستان ادامه دارد… و تو هر پنج دقیقه یک بار تو دلت می گی خیلی دلت می سوزه بیا از دستم بگیر خودت بشور!
من بهار تهرانو دوست دارم. من خلوتی تهرانو تو عید دوست دارم. من دوست دارم سال تحویل تهران باشم. من می خوام تعطیلات با دوستام باشم. من نمی تونم پانزده روز از کامپیوتر جدا بشم. من برای عید یک عالم برنامه دارم. ولی…
حکم اینه که بریم خونه ی شمال!!!