تنها بودم.راه فرار هم نداشتم. هرازگاهی بهم شلیک می کرد. منم جوابشو می دادم. اما عجیب بود که هیچ کدوم به هدف نمی خورد.
گفت که دارد می رود اما می دونستم نقشه است. می خواستن چهار تایی بیان سراغم. منم خودمو اماده کردم.
اومدن تو. سرتا پا سیاه پوش. صورتاشونم پوشونده بودن. درست مثل فیلما. اسلحه رو گرفتم طرفشون.. زدم.. زدم.. زدم… گلوله نداشت.
ولی انگار قصد نداشتن به این راحتی خلاصم کنن. اولی اومد جلو… دستشو گذاشت رو گلوم… فشار داد.. فشار داد.. فشار داد… .
هیچ دردی حس نمی کردم ولی انقدر دست و پا زدم تا از خواب پریدم. این دست چیه وسط اتاق؟!.. نه.. دست نیست… دسته ی گیتاره.
نصفه شب بود. دوباره خوابیدم. این بار رفتم به سالهای دور… ماشین های قدیمی… ادمای قدیمی… شاعرای قدیمی… عموی هرگز ندیدمو دیدم… .
پ.ن: خدایا کی از دست این کابوسا راحت می شم؟