پنج تا کتابی را که خریده بود گذاشت روی ردیف کتاب های نخونده ی قبلی. فرداش دوباره تو کتاب فروشی بود.
آرشیو برای داستان
مینیمال-صد و یک
اوایل فقط همدیگر را نگاه می کردند. روی پله ها می نشستن و دزدکی همدیگر را نگاه می کردند. چند روز که گذشت با نگاهشون لبخند هم می زدند. یک روز یکی شان پیش قدم شد و اسمش را گفت. لبخند طرف مقابل را که دید، قند توی دلش اب کردند. با هم دوست شدند.
حالا بعد از دو سال زندگی مشترک دارند از هم جدا می شوند. وقتی دفتر را امضا می کردند قرار گذاشتند که دیگه همدیگر را نبینند.
پ.ن: ایرادات را ببخشید. استادی نداشتم که راهنمایی کند.
تکه ای از یک کتاب-هزار و یک
وقتی به ایوان رسیدند یوسف ایستاد و به باغ نظر انداخت و گفت: «شهرت زیبا شده. حیف که باز تابستان در پیش است و من نه به تو می رسم و نه به شهرت»
زری پرسید:«شهر من؟»
_مگه دیشب نمی گفتی شهر من این خانه است؟
زری خندید و گفت: «ها، بله. این شهر من است و وجب به وجبش را دوست دارم. تپه ی پشتش، ایوان سرتاسری دور عمارت، دو جوی اب دو طرف خرند، ان دو تا درخت نارون دم باغ، نارنجستانش را که نارنجهایش را خودت با دست خودت کاشته ای، ان درخت «هفت نوبر» را که خودت هر سال یک میوه اش را پیوند زدی، عرق گیری همسایه را با تلنبار گلها و سبزیهای هر فصلش، گلها و سبزیهایی که حتی اسمشان ادم را خوشحال می کند… بیدمشک، اترج، شاطره، تارونه، نسترن و از همه بیشتر شکوفه های بهار نارنجش و عطری که از انجا به باغ ما می اید. گنجشکها و سارها و کلاغها که خانه ی ما را خانه ی خودشان می دانند. اما از گنجشکها لجم می گیرد. زیر طره ی ارسی و یا سر درخت ها لانه می گذارند. دم بدم تخمهایشان میفتد روی زمین و می شکند. بسکه شلخته اند.»
سووشون- سیمین دانشور