آرشیو برای daily

درو وا کن عزیزم!

خوشحالم که بعد از صد سال!! این وردپرس درو روی ما باز کرد!

دلم تنگ شده بود برای اینجا!

(4) دیدگاه

سیزده…ام

روزی که پست هیچ وبلاگی رو نباید باور کنی!

(6) دیدگاه

حسن خطرناکه حسن

_ ببین یه خرده تو دستت نگه دار بعد بنداز بالا تو هوا میترکه خیلی باحاله
جوگیر شدیم زیادی نگه داشتیم به بالا انداختن نرسید.

(4) دیدگاه

می بخشمتون…

معلمی و استادی جایگاه بالایی دارد. معلم از نظر من کسی است که قلب بزرگ و روح بخشنده ای دارد. سخاوتمند است. خساست نمیکند تو یاد دادن. مهربان است حتی وقتی که اخم دارد و تنبیه می کند. معلم برای من یه کسی شبیه خداست. ازش می ترسم در حالی که عاشقشم. کسی که این ویژگی ها رو نداره نباید کرسی استادی رو اشغال کنه و اگه اشغال کرد هر کسی که تو این مسیر سهمی داشته مقصر است و باید جواب بده. کسی که با روح و روان دانشجو بازی می کند. کسی که عقده های روحی و روانی شو با ازار و اذیت جوون از همه جا بی خبر خالی می کنه. کسی به شاگردش به چشم عامل بدبختی هاش نگاه می کنه معلم نیست. استاد نیست. شایسته ی همچین عنوانی نیست. یک دیوونه ی مفلوک است که باید بهش کمک کرد اما نه با کرسی استادی! اون مثل همه ادمای شبیه خودش محتاج کمک یک دکتر است.

یا استادی که به خودش اجازه می دهد چون عصبانی است تو گوش دانشجو بزند و بعد هم علنی و بی ترس و واهمه بگه که من پشتم گرم است برو به هر کی که می خوای شکایت کن، ایا شایسته است که تو محیطی مثل دانشگاه پا بذاره؟

پشتش به کی گرم است؟ اون ادم؟! و همه کسایی که پشتش بهشون گرم است باید جواب بدن و باید برای همیشه با یه مجوز لغو شده بشینن کنج خونه تا موهاشون مثل دندوناشون سفید بشه برای عبرت سایرین.

استاد بزرگ است. والا است. قابل احترام است. به شرطی که بزرگی های یه استاد واقعی رو داشته باشد. وگرنه هر خری که بارش کتاب باشد اسمش استاد و قابل احترام نیست.

من همه ی اون دیوونه های مفلوکی رو که به اسم معلم و استاد ناخن به تخته ی روحم کشیدن رو میبخشم. نه به خاطر اونا. به خاطر خودم. چون نمی خوام کینه و عقده و نفرت تو دلم اون قدر بزرگ بشه که نتونم حقیقتو ببینم که یه روزی بشم یه دیوونه ی مفلوک دیگه.

می بخشمتون!

۱ دیدگاه

خواب رفته..

دست و پام که حرکت نمیکنه میره رو stand by !

(9) دیدگاه

happy gum

دلم یه ادامسی می خواد که شیرینیش هیچ وقت تموم نشه!

(5) دیدگاه

معضلات بشری 2 !!

وقتی دو تا دختر مثبت هجده با دو تا کامپیوتر و یه ماشین حساب نمیتونن پنج درصد تخفیفو حساب کنن! اونقدر که بعد از ده دقیقه خودت مجبور میشی ذهنی حساب کنی بهشون بگی قبل از این که مخشون بترکه…!

(2) دیدگاه

معرفتت منو کشته رفیق قدیمی…

از یک دوست صمیمی و قدیمی خواهشی کردم که زحمتی هم نداشت البته. بعد از یک ماه پیگیری از من و سر کار گذاشتن از اون بهش زنگ زدم تا بالاخره تکلیفمو بدونم. خیلی ریلکس و شاد و خندون برام توضیح داد که دورم زده!

به یکی از دوستان قدیمی و نه البته صمیمی زنگ زدم. کسی که تو سه سال گذشته سه بار هم ندیدمش. همون موضوع رو براش توضیح دادم. قبل از اینکه خواهشمو مطرح کنم خودش پیشنهاد داد که اون کارو برام انجام بده. اونم با کلی اصرار. اونقدر که شرمنده شدم!

کارم انجام شد در هر حال. اما اینجاست که ادم میگه: بابا صد رحمت به غریبه ها!

۱ دیدگاه

اهدنا صراط الازدواج!!

خدا زده پس کله ی یه بنده خدایی از هلند پاشده اومده خواستگاری دوست من. چند روز پیش با هم رفته بودن بیرون که مثلا صحبت کنن. شبش به دوستم اس ام اس دادم که:

_ خوش گذشت؟ :)

_ bad nabood

_ لباس بدوزیم؟ :)

_ to kolan lokht nagard, vali NA

پ.ن: از اونجایی که یک عالم از دست این دوست من در عذابند و با رفتنش نه تنها من و دیگر دوستانش بلکه یه ملت نفس راحت میکشند. شما هم در خواندن این شعار با ما همصدایی کنید بلکه خدا یه پس گردنی به این یکی هم زد و قبول کرد:

فرزانه با غر و لند

شوهر کن برو هلند!

(7) دیدگاه

گزارش یک دیدار!

دیشب برای اولین بار چند دوست مجازی را در دنیای واقعی دیدم. هم خوب بود هم افتضاح بود. در حقیقت افتضاح خوبی بود!

نکته ی جالب قضیه اینجاست که با بعضی از این ادما با وجود اختلافات فرهنگی و اجتماعی زیاد در دنیای مجازی بسیار صمیمی بودم یعنی اون اختلافات در دنیای مجازی مانع دوستی نمی شد. ولی در دنیای واقعی … صادقانه بگم نتونستم ارتباط برقرار کنم و صادقانه ترش اینه که اصلا نخواستم!

در هر صورت دلیل اصلی رفتن به این قرار ملاقات رفتن یکی از اون دوستان از ایران و قولی بود که داده بودم. البته در اون جمع کسانی هم بودن که بهشون می خوردم و خیلی راحت باهاشون دوست شدم و راستش اونا رو نمیدونم ولی من که ازشون خوشم اومد! برای همین هم می گم هم خوب بود و هم افتضاح!

دیشب هوا شدیدا سرد بود و من هم سرمای بدی خوردم. گلو درد و تب دارم و حال دکتر رفتن هم ندارم. الان هم در حال خوردن زشت ترین و خوشمزه ترین سوپی هستم که تا حالا دیدین و چشیدین(دستپخت مادر گرامی). همه جور سبزیجاتی توش پیدا میشه و خیلی بی رنگ و رو است. ولی من انقدر حالم بده که حتی اگه بهم بگن کپک بخوری بهت پنسیلین میرسه بی چون و چرا می خورم! اینکه خیلی خوشمزه است.:دی

پ.ن: امروز به خاطر گلودرد از صبح سایلنت بودم. سوشال خونم اومده پایین مسنجرو روشن کردم بست نشستم هر کی ان میشه خفتش می کنم که باهام چت کنه. تایتل مسنجر رو هم زدم: هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم!


۱ دیدگاه

نوشته‌های قدیمی‌تر »